no related item

شنونده: 52
دریافت: 2203
بازدید: 1557

نویسنده :

مريم تاجيک,

کارگردان کتاب گویا:

*

نمايش مذهبي

خاک سرخ

خاک سرخ روایت وقایع بعد از حادثه ی عاشورا ست و مکافات عمل آنانی را که وسایل شخصی امام حسین (علیه السلام) را به غنیمت بردند را به تصویر می کشد.

از آن دم که زمین به فرمان پروردگار چون تپه ای خاک سر از آب برکشید، هرگز اینگونه از بودن خویش شرمسار نبود و از تلخی درد بر خود نلرزیده بود تا امروز. تا امروز که تنش از تابش آفتاب سوزان، تف دید و بر خشکی وجودش چکید قطره قطره ی خونه خدا...آری تا امروز که اشقیاء ، آنان که از جرعه جرعه ی تلخ وش وقاحت و شقاوت سر مست غرور بودند در همین خاک ، در کربلا، تیغ برگلویی نهادند که بوسه گاه شارع شریعت بود و خاتم نبوت ... آری درهمین جا در این خاک سرخ ... در کربلا ، پاره ای از تن زمین قتلگاه فرزند خلف هابیل شد و جلوه ای از شقاوت و حرص بی سرانجام وارثان قابیل ... پاره ای از تن او که شد قتلگاه حسین ... حسین را در آغوشش کشتند و چون کرکسان یغماگر جامه و زره از تن و دستار از سر و انگشتری از انگشتش ربودند و برتن بی سرش وحشی صفت اسب تاختند ونداستند سرانجام در روز موعود همین زمین به فرمان پروردگار زبان خواهد گشود و بر کرده ی آنها شهادت خواهد داد تا آنچه می ماند انسانیت باشد و حرمت خاندان نبوت ... به یقین در آغاز هم از تو سخن خواهد گفت ای سر سلسله ی سپاه اشقیا عمر بن سعد... ای که چشم به تن پوش آهنین گلبرگ وار زاده ی کوثر داشتی آنگاه که یارانت چون چهارپایان بر پیکرحسین گرد آمدند و نعره ی یغما سر دادند وبرای به غنیمت بردن از او با یکدیگر به جدال بر خواستند... آری از تو ... وای بر تو عمر بن سعد ... وای بر تو
جابر چون من پیش از شما بر خان پیکرش نشسته ام زره سهم من است ... رهایش کن
قیس عدالت ! ... هر که باید به عدل سهم از این خان برد وگرنه تقدم و تاخر در رسیدن شرط نیست ... پس این زره از آن من است
بحر من نیز با پیشنهاد قیس موافقم ... ما دیر رسیده ایم چون سر گرم قتال بوده ایم
اخنس کدام قتال ابن کعب؟ ... آخرین کشته حسین بود ... آیا با اجنه در قتال بوده ای؟
جابر آری ... تا محک عدالت هم چه باشد
اخنس فخر قبیله !
جابر آری ... السابقون سابقون اولئک هم المقربون
بحر خیر ! ... سهم بیشتر حق فقیران است
قیس آری ... این است شیوه ی رسول الله
بحر هر چه هست بشتابید تا دیگری نرسیده ... دینمان که بر باد رفت ، پس در پی دنیای خویش باشیم
قیس ابله ! ... ما برای ادای تکلیف آمده ایم ... قتال با حسین حکم امیر المونین بوده که حکم او حکم رسول الله است ... حکم خداست !
اخنس آری عبیدالله میگفت حسین از دین در آمده پس خون او مباح است و غنیمتش نیز گوارا چون آب کوثر بر ما ... زره را بردار تا برویم جابر
قیس هرگز ! ... هرگز نخواهم گذاشت
جابر تا با همین شمشیر سر از تنت جدا سازم
بحر ق ، قیس ...
قیس به گمانت ما سپاهیان حسین بن علی هستیم و رودرویت که چنین میکنی ابن کعب ؟! ... نه ما هم چون تو از یاران عبیدالله و سپاهیان عمر بن سعد ایم ... زنم در ازای غنیمتی از این کارزار رضایت داده بود به آمدنم ... دست خالی بازگردم به قهراز خانه میرود ... به روز رستاخیز خدا تو را پاداش دهد ... آن را به من واگذار
بحر آری ... همه تُبره تُبره به غنیمت برده اند و هنوز دست ما خالیست !
جابر همان که گفتم زره از آن من است ... چرا ایستاده ای ابن مرثد ؟ یاریم ده تا بیرونش کشم
عمربن سعد در بودن شیر سهم کفتاران جز پوست و استخوان نیست ...
اخنس ب ، برخیز جابر ... عمر بن سعد است !
بحر تو هم برخیز قیس
عمر بن سعد زره حسین سهم سالار سپاه است سالار این سپاه کیست ؟
عمر بن سعد مگر نشنیدید گفتم سالار این سپاه کیست ؟
هر سه ش ، شما سرورم
عمربن سعد پس برخیزید و دور شوید ملعونان !
قیس و اخنس بله سرورم هر چه شما فرمان دهید !
عمربن سعد می خواهم چون نبردم فاتحانه ام این زره را پیروز مندانه خود از تن بی سرش بیرون کشم
قیس هر چه امیر فرمان دهد !
عمر بن سعد اگر به پیشنهادم اندیشیده بودی و با یزید بیعت میکردی حال این گونه نمیشد پسر فاطمه ! ... بنگر ! .. زره ات از آن من شد
ابوعمره ملعون باد آن قومی که سینه ی شما را به چنین عذابی بشکافت ... دمی آرام گیرید امیر ... سبحان الله ، تا خودش نخواهد و زمان انجام کاری فرا نرسد ، نه از دست شما ، که از دست هیچ کس کاری ساخته نیست !
مختار میدانم ابوعمره! ... می دانم ... اما به خدا سوگند اختیار از آن خودم نیست ! ... زمانی بس دراز گذشته و من هنوز نتوانسته ام قومی که حسین را کشتند، بکشم ... آنان را که نسبت به خدا و شکستن حرمت پیامبر جسور بودند ... نمیتوانم آرام گیرم و ببینم آنکه فرمان به تاختن اسب بر پیکرش داد و زره از تن بی سرش بیرون کشید زنده باشد
ابوعمره خدایتان در این غم و پشتیبانی ای که به خونخواهی حسین میکنید بهترین پاداش را دهد... لیکن امیر این بی تابی را چاره ی درد نیست ... دمی بر تخت بنشینید
مختار چگونه میتوانم ابوعمره؟ ... چگونه میتوانم؟ ... شدم ملعبه ی دست همه ! ... قدم در هر کوی و برزن که میگذارم ، پچ پچه های مسلمین آزارم میدهد ... همه میگویند ، آیا این همان مختار است که به وقت شهادت حسین بن علی ، قسم یاد کرد سر از تن عمر بن سعد برکند ؟ ... زره ی اباعبدالله را از او پس گیرد و به قاتلش بسپارد ؟ ... از وقتی شنیده ام محمد بن حنیفه گفته من خودم را از شیعیان میدانم در حالی که قاتلان حسین همچنان بر کرسی ها نشسته و با من حرف میزنند ، دیگر شرمم میشود از رو به رو شدن با مومنان ! ... از خدا میخواهم هر چه زودتر فرصتی فراهم سازد تا سر از تن عمر بن سعد جدا کنم و برای محمد بن حنیفه بفرستم
ابوعمره حضور شما در کوفه گواه همین مدعاست امیر ... خونخواهی حسین بن علی ! ... به عقوبت رساندن عمر بن سعد ... اگر تا به امروز هم نشده از زیرکی سعد است که خود را پنهان کرده ، نه مایه ی ضعف شما ... بگذارید دیگران هر چه میخواهند بگویند
مختار والله اگر در این مدت فراغتی بود کشتن عمر بن سعد تا به امروز به تاخیر نمی افتاد تا خبر از پرده برون افتد و او چون موشی در سوراخی بخزد ... آن وقت مسرور از زنده بودن در جولانگاهش بیرق پیروزی برافرازد
ابوعمره چون این آفتاب که بر پهنه ی آسمان است برایم روشن و قطعی است که او حتی اگر قطره آبی هم شود در دل این خاک سرانجام با دستهای خویش به چنگ یاران ما خواهد افتاد
مختار انشالله
ابوعمره کیستی ؟!
عبدالله منم عبدالله !
ابوعمره عبدالله بن جعده است ... این جا چه میکند این وقت روز ؟
مختار بگو وارد شود !
ابوعمره در باز است عبدالله ! ... وارد شو
عبدالله سلام علیکم امیر
مختار وعلیکم السلام ... خیر است عبدالله ! ... چه شده ؟
عبدالله د ، دقایقی پیش خ ، خواهرتان نزد من آمده بود
مختار خواهرم ؟! ... نزد تو ؟!
عبدالله آری ... به خواست شویش
مختار عمر بن سعد ؟!
ابوعمره شرم بر این مرد باد ! ... بگو تا بدانیم ... چه میخواسته که اهلش را سوی تو فرستاده ؟
عبدالله گویا یارانت تا نزدیکی مخفیگاهش رسیده اند
ابوعمره نگفتم ابو اسحاق؟
عبدالله او هم از بیم جان شویش آمده بود نزد من تا خدمت شما برسم و وساطتت کنم و امان نامه ای برای عمر بگیرم
ابوعمره نفرین خدا بر او باد ! ... والله که این وقاحت نوبر است
مختار تو که به او قول وعده ای ندادی عبدالله ؟!
عبدالله خواستم ... اما نتوانستم ! ... اشکهایش اختیار از من ربود
مختار لا الله الا الله
ابوعمره وای بر ما از آنچه پیش آمده ! ... آخر چه کردی عبدالله؟ ... همینک امیر خود را شماتت میکرد به زنده ماندن عمر بن سعد ... به اینکه هنوز نتوانسته او را بجوید و تقاص خون حسین را پس گیرد
عبدالله چه باید میکردم من پیرمرد ابوعمره ؟ ... عُمَر برای ما هر چه باشد برای زنش شوی و برای فرزندانش پدر است
ابوعمره میخواهم نباشد !
عبدالله حال فرمان چیست امیر؟
مختار تو که خود میدانی ... به جهت قرابتی که نزد امیرالمونین علی داشتی ، نزد ما هم غیر از دیگرانی عبدالله ... میدانستی که اگر پای تو به میان آید من ناگزیرم به قبول آنچه وعده داده ای ... حال خود بگو ... در این لحظه که گمان میکردم قدمی بیش نمانده تا تحقق آرزویم چه کنم ؟
عبدالله شرمگینم امیر ! ... لیکن همانگونه که گفتم زبانم بند آمده بود ! ... به خاطر من امان نامه ای به او بده
ابوعمره باز گفت امان نامه ... اه ه ه ه ... ابواسحاق تو که نمیخواهی به او امان دهی ... این عهد و پیمان تو را بر باد میدهد
مختار بگذار قدری بیاندیشم
ابوعمره به چه بیاندیشی مرد ؟ ... پناه میبرم به خدا از دست این روباه حیله گر
مختار باشد عبدالله ... به او امان میدهم ... امانی که چون شمع است در برابر باد
ابوعمره چه ، چه ، چه ...
عبدالله امیر سلامت باشد
مختار برو به عمر بن سعد بن ابی وقاص بگو تو در امان هستی ... در امان خدا ... خودت و مالت و اهل و فرزندانت ... اما تا آن زمان که از من اطلاعت کنی و در خانه ات نزد اهلت بمانی و بیرون نیایی و حادثه ای به وجود نیاوری ... غیر از این امانی برای تو نیست ... هرچند میدانم پس از این مامورینم و پیروان آل محمد بر من خرده خواهند گرفت ... حال برو قلم و پوست بیاور ابو عمره
عمربن سعد آرامتر ! ... کیستی در این وقت شب ؟!
عریان منم ابن سعد ... عریان ! ... پسر هیثم بن اسود نخعی !
عمر بن سعد پسر هیثم بن اسود نخعی ! ... از یاران مختار ؟!
عریان آری !
عمربن سعد ا ، از من چه میخواهی ؟! ... به یقین که میدانی ... م ، من مدتی است از مختار امان نامه دارم
عریان آری میدانم ! ... در پی جانت نیامده ام
عمربن سعد پس چه ؟
عریان برایت خبری بس مهم از سوی پدرم آورده ام ! ... باز کن در را تا کسی مرا ندیده ... میترسم یاران مختار برغم آنچه گفته اند هنوز هم در کمینت باشند
عمربن سعد آخر چگونه یقین کنم قصد جانم را نداری ؟
عریان مگر حسین آغازگر آن جنگ نابرابر بود که مختار آغازگر نقض امان نامه ؟
عمربن سعد باشد بیا تو و بگو چه میخواهی ؟
عریان امروز پدرم نزد مختار بوده ... از زبان او شنیده که فردا مردی نزدش کشته خواهد شد که این نشانه ها را دارد ... قدمهایی بزرگ .... چشمانی در گودی فرو رفته و ابروانی که به هم چسبیده ... گفته است کشته شدن او مومنین و ملائکه ی مقرب را شاد و مسرور میسازد
عمربن سعد م ، مردی که ...
عریان پدرم از آن نشانه ها دانسته که مقصود مختار تویی ابن سعد ... به همین جهت مرا نزد تو فرستاد تا از آنچه بر مختار الهام شده آگاهت سازم ... گفت از خودت مواظبت کن !
عمر بن سعد همین ؟!
عریان یعنی چه همین ؟!
عمر بن سعد پدرت در برابر این خبر چیزی از من نخواست ؟
عریان مثلا چه ؟!
عمر بن سعد ه ، هیچ ... خدا پدرت را جزای خیر دهد که شرط برادری را به جای آورده ... اما مختار بعد از آن امان نامه ایی که مرا داده چگونه میتواند چنین کند
عریان چون و چرایش را دیگر نمیدانم !
عمر بن سعد ا ، اما ...
عریان بیشتر از این جایز نیست درنگ کنم ... دیگر میروم
عمر بن سعد ح ، حال باید چه کنم ؟
زن اگر مختار برادر من است و قسم خورده ی پسر فاطمه من که میگویم حرفهای آن جوان خُدعه ای بیش نیست ... تو که حرفهای این پسر را باور نکردی عمر ؟! هان ؟
عمربن سعد روزی که خواستی به قصد وساطتت به سراغ عبدالله بروی ، گفتمت این راه خطاست ... اما تو گفتی عبدالله بس عزیز است برای مختار و او هرگز دست رد بر سینه اش نخواهد زد ... حال دیدی چه شد زن؟... مختار امان نامه ای را که خود نوشته بود نقض کرد ... گویا در بدو نوشتن آن نیز غرضی نداشته جز دست رد نزدن به سینه ی عبدالله ... حال ، هم او را برای خود حفظ کرده هم با کشتن من به خواست قلبی اش خواهد رسید ... چگونه باور نکنم زن ؟! ... دیدی که او در برابر این خبر چیزی از من نخواسته ... آخر هیثم چه قصدی میتواند داشته باشد جز ادای برادری ؟
زن برادری از برای چه عمر ؟! ... مگر غیر از این است که او نیز از یاران مختار است ... اگر اینگونه که او پیک فرستاده مختار قصد نقض امان نامه را داشته باشد چگونه میشود یکی از یارانش تو را از آن آگاه کند ... یقین دارم ، این خبر یا همانگونه که گفتم نیرنگی است ... یا ، هیثم چند روز دیگر در پی منفعتش خواهد آمد
عمر بن سعد چه منفعتی زن ؟
زن نمیدانم ... آنچه میدانم این است ... باید هر طور شده چاره ای اندیشید و به حیله ای پرده از این راز برداشت
عمر بن سعد چگونه ؟
زن اگر آن روز نمی گفتی مرد محبوس در خانه را چه حاجت به غلام ، اکنون میگفتمت
عمر بن سعد غلام ؟
زن آری ... اگر مرخصش نکرده بودی ، اینک میتوانستی چاره ی دردت را بجویی ! ... به یقین او میداند راه رهایی از این دوزخ چیست ... الحق که مردی است تیز رای
عمربن سعد آری ... خوب گفتی زن ... همینک چنین می کنم
زن چه میگویی عمر ؟! ... بیرون رفتن تو از خانه یعنی نقض امان نامه ... میخواهی به پای خود به قتلگاه بروی ؟
عمربن سعد باز میگوید نقض امان نامه ! ... این امان نامه نقض شده زن ! ... باور کن حقیقت است
زن اگر ...
عمر بن سعد (روی حرف او) اگری در کار نیست ! ... من یک بار به حرف تو گوش کردم این شد عاقبتش ... جای این سخنان برو جرعه ای آب برایم بیار تا بنوشم و راهی شوم
زن عمر !
عمربن سعد برو زن ! ... شب از نیمه گذشته است ... کسی هم در کوی نیست ... من هم به جهت احتیاط روی خود را میپوشانم
غلام (در حال نزدیک شدن به در)چه میخواهی در این بی وقتی ! ... آرامتر تا همه ی همسایگان را بیدار نکرده ای و نفرینشان را حواله ام کیس ...
عمربن سعد بگشای دیگر چه میکنی مردک ؟
غلام چه میبینم ؟ شمایید سرورم ؟
عمر بن سعد آری منم
غلام چگونه میشود ... امان نامه را فراموش کردید ؟! ... اگر خبر خروج شما از خانه به گوش مختار رسد ؟
عمربن سعد به همین خاطر آمده ام ... اینگونه که پیداست دیگر امان نامه ای در کار نیست
غلام نیست ؟
عمر بن سعد دمی قبل عریان پسر هیثم بن اسود ، یکی از یاران مختار نزدم آمد و گفت مختار قصد کرده امان نامه را زیر پا بگذارد و مرا بکشد ... گویا میخواسته با نوشتن امان نامه حرمت عبدالله بن جعده را نگاه دارد ... حال هم او را برای خود حفظ کرده هم به خواستش میرسد ... به نقل از پدرش خواست مراقب خود باشم ... حال به اینجا آمدم تا با یاریت چاره ای برای این درد بجویم
غلام آیا بر صحت ادعای آن جوان یقین دارید ؟
عمر بن سعد از آنجایی که هیثم در ازای این خبر چیزی نخواسته ، من یقین دارم ... اما زنم میگوید حیله ای در کار است ... به همین جهت برای چاره جویی نزد تو آمدم
غلام گمان میکنم حق با ایشان است
عمربن سعد چه میگویی ؟ از چه روی ؟
غلام سرورم ، مختار شرط کرده بود که رویدادی از شما نپیوندد ... چه حادثه ای بالاتر از اینکه شما خانه و اهل خود را رها کرده و بدین جا آمدید ... آخر چطور به راز این نیرنگ پی نبرده اید؟ ... شاید مختار بدین واسطه خواسته شما را از خانه بیرون کشد تا امان نامه نقض گردد و بتواند به قصد خونخواهی حسین بن علی خونتان را بریزد ... میدانید که ... او مدتهاست در انتظار ریختن خون شما و دیگر سرداران سپاه است ... آنانکه خون حسین را ریختند و شخصی ترین وسائلش را به غنیمت بردند
عمربن سعد پس تو هم در این رای با زنم هم عقیده ای
غلام آری ... اگر مختار میخواست چنین کند ، همانند دست خطی که به نام امان نامه سویت فرستاد ، دست خط دیگری روانه نمیکرد ؟
عمربن سعد نمیدانم
غلام شک ندارم نیرنگی در کار است ... آری او خواسته به این واسطه نقض امان نامه از جانب شما باشد
عمربن سعد اگر اینگونه باشد ، حال چه کنم ؟
غلام تنها آنچه را که ممکن است ... هم اکنون به خانه بازگردید و بهانه ای برای نقض امان نامه دست مختار ندهید ! ... حتی اگر صدها قاصد دیگر ، با چنین خبری آمد
عمر بن سعد اگر چنین باشد ، پس هم اکنون یاران او در پی ام هستند ... چه بسا تا اینجا هم بوده اند و من ساده لوح بیخبر ... چه کنم اگر به وقت خروج راه را به رویم ببندند و روبنده از صورتم کنار زنند ؟ ... مرا با خود نزد مختار ببرند
غلام آری ... این هم حقیقتی است
عمربن سعد بگو چه کنم ؟
غلام باید از راه پشت خانه خارج شوید سرورم ! ... آنها که نمیدانند خانه ی من راه خروج دیگری هم دارد ... پس هم اکنون جلوی در چشم انتظار شمایند
عمر بن سعد چگونه وارد خانه ی خود شوم ؟
غلام اگر در میان راه به وجود کسی پی بردید به خانه نروید ... باز گردید همینجا تا دوباره چاره ی تازه ای بجوییم
عمربن سعد هر چه تو بگویی

مختار اشهد ان لا الله الا الله ...
ابوعمره لب حوض چه میکنی امیر ؟! ... بیا که برایت حامل خبری بس مهمم
مختار وضو میسازم تا به دیدار عبدالله بروم ... بگو ... چه شده ؟! ... آیا کوفیان علیه ما دسیسه ای تازه چیده اند ؟!
ابوعمره نه ! ... چه بسا خبری از آن مهمتر
مختار چه ؟!
ابوعمره عمر بن سعد امیر
مختار عمربن سعد چه ؟! ... زودتر بگو تا بدانم
ابوعمره یارانمان دیده اند که دیشب از خانه خارج شده و به خانه ی غلامش رفته و بازگشته
مختار عمر بن سعد ؟
ابوعمره آری
مختار از کجا بر صحت این ادعا یقین دارید؟
ابوعمره از آنجا که نگهبانان گفته اند پس از خروج لحظه ای روبنده از صورتش کنار رفته
مختار چگونه میشود؟
ابوعمره حال که شده و او امان نامه را نقض کرده ! ... میدانید یعنی چه ؟! ... یعنی اینکه سرانجام شما به خواست قلبی خود میرسید و میتوانید به خونخواهی حسین بن علی سر از تنش جدا سازید ... در حقیقت همان که خود در آغاز نقلش را به زبان راندید ... به گمانم آنچه در خواب به شما الهام گشته ، همان کشتن عمر بن سعد بوده
مختار میدانستم اگر خداوند اراده کند ، آن کژدم بد خوی با وجود امان نامه باز هم با پای خود به قتلگاه می آید
ابوعمره حال فرمان چیست
مختار همینک به خانه ی عمر بن سعد برو و او را نزد من بیاور
ابوعمره هر چه امیر فرمان دهد ... آفتاب به میان آسمان نرسیده باز خواهم گشت
عمر بن سعد آخر از من چه میخواهید نا مسلمانان ! ... رهایم کنید ... بگذارید بروم
ابوعمره چند بار بگویم نقض امان نامه ! ... باز هم میخواهی بگویی این تو نبودی که خانه و اهلت را ترک کردی و به خانه ی غلامت رفتی
عمربن سعد من ...
ابوعمره کافیست دیگر ! ... بایست و در برابر امیر تعظیم کن ... این هم عمر بن سعد ابوسفیان
مختار شنیده ام امان نامه را نقض کرده ای عمر؟
عمربن سعد به خداوند سوگند دروغ است هر چه شنیده اید
مختار نام خدا را به دروغ بر زبان نران نا مسلمان ! ... پیش آ ... که اینک وقت آنی رسید که مدتها در انتظارش بودم ... میخواهم به خونخواهی حسین بن علی سر از تنت جدا کنم
ابوعمره مگر نشنیدی امیر چه گفت ... فرمانش را اجابت کن
عمربن سعد مرا ببخش مختار ! ... از خون من در گذر
مختار مگر آن هنگام که تو با سپاهیانت آب را به روی حسین بن علی و یارانش بستید و بی رحمانه بر او و اهلش تاختید و سر از تنش جدا کردید ، چیزی را بر او بخشیدید که اینک من بر تو ببخشایم
عمر بن سعد خطا را با خطای دیگری پاسخ نخواهند داد ! ... این سیره ی علی ابن ابی طالب است ... جانم را بر من ببخش امیر
مختار بیاورش ابوعمره
ابوعمره راه بیفت تا به زور به قتلگاه نکشاندمت ...(فریاد زنان) راه بیفت
عمر بن سعد باشد حال که بر من رحم نمیکنی من هم با همین دستهایم گلویت را خواهم فشرد و جانت را خواهم ستاند
ابوعمره چه میکنی مردک ؟! به ایست ...

زن چقدر گفتمت عمر ! ... گوش به حرفم نسپردی ؟! ... حال خوب شد اینگونه خون بر دلم نشاندی
غلام آرام باشید بانوی من ؟ ... سرورم مرد باهوشی است ... قسم میخورم در نهایت چون غزالی تیز پای راهی برای فرار از این مهلکه و دسیسه ی مرگ خواهد جست
زن اگر تو سرورت را خوب میشناسی من هم برادرم را میشناسم چون کف دستانم ... مُحال است آنچه را که با این بها به کف آورده به آسانی از دست دهد ... یقین دارم همکنون سر شویم جلوی پایش ...
غلام بانوی من ...
زن چقدر گفتمش این خدعه ای بیش نیست ... از خانه بیرون نشو
غلام لیکن من باز هم ...
زن به گمانت کیست ؟
غلام به یقین سرورم ... برویم سر ...
سرباز آمده ام در پی زره ی بترا حسین بن علی
زن ع ، ع ، ع ...
غلام س ، سر ...
سرباز نشنیدید ! ... زود آن را بیاورید ... همینک زره از آن ابوعمره است ... همانگونه که امیرم ابوسفیان وعده داده بود
زن چه میگویی ؟! ... شویم کو ؟ ... مگر نمیشنوی ؟ پاسخم ده ! ... شویم کو؟
غلام بانوی من ...
سرباز به خونخواهی حسین بن علی به درک واصل شد ... آن هم نه به دست مختار به دست ابوعمره آن هنگام که قصد جان امیرمان را کرده بوده
زن وای بر من ! ... وای بر من !اینچنین رمید غزال تیز پایت ؟
غلام با ، بانوی ... من
سرباز مگر نشنیدید چه گفتم ... زود زره را بیاورید تا آنچه بر سر عمر بن سعد آمد بر سر شما نیامده.

نمایش "خاک سرخ"به تهیه کنندگی و سردبیری اشرف السادات اشرف نژاد در شبکه ی فرهنگ تهیه و تولید شده است.

 

زمان بارگذاری کتاب گویا:

14/09/1395 5:0

افکتور کتاب گویا:

*,

صدابردار کتاب گویا:

*,

تهيه کننده اینترنتی:

منصوره وهابي

دبیر سرویس:

سارا عشقي نيا

سرویس تولیدکننده:

سرویس ادبیات و کتاب گویا

بازیگران کتاب گویا:

کرامت رودساز, بيوک ميرزايي, اميرعباس توفيقيان, محمد يگانه, علي اصغر دريايي, علي ميلاني, محمد آقامحمدي, اکبرمولايي, رامين پورايمان, صفا آقاجاني, بيتا خارستاني, محسن بهرامي, شمسي صادقي, مهرداد عشقيان, محمد رضاعلي, رحمان باقريان, ناهيد مسلمي, محمدسعيد سلطاني, نگين خواجه نصير, حميدرضا هدايتي,

تنظیم کننده برای رادیو:

مريم تاجيک

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

نمایش رادیویی

قطعه ای از کتاب گویا را بشنوید ... 2':32"

دریافت صدای کل کتاب گویا

121':21"

 
  • فصل 1

    26':38"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 2

    24':26"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 3

    24':14"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 4

    24':21"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 5

    21':40"

    کیفیت صدا:
     
 

ایمیل شما:

email icon