no related item

شنونده: 13
دریافت: 86
بازدید: 238

نویسنده :

محمدعلي مجاهدي, کمال الدين مظلومي, مهسا فاضلي, حسينعلي راشد,

کارگردان کتاب گویا:

*

نمايش شخصيت ها(قسمت شانزده)

حکایت های شنیدنی

مجموعه کتاب‌های «حکایت‌های شنیدنی» بخشی از زندگی‌نامه علمای بزرگ شیعه است که در هر فصل ویژگی‌های اخلاقی و حکایت‌های ایشان روایت می‌شود.

"حاج آخوند ملا عباس تربتی"


مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با 1250 یا 1251 شمسی، در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه، ده « کاریزک ناگهانی‏ ها» متولد گردید و تا حدود چهل سالگی ساکن آن ده بود.حاج آخوند، فرزند مردی به نام «ملا حسینعلی» اهل «کاریزک » و زنی به نام «شیرین» از اهالی «قاین» بود.اطلاعات چندانی از والدین حاج آخوند در دست نیست؛ اما نقل شده که حاج آخوند از خوبی، دیانت، خانه داری، حلم و بردباری، کاردانی، تمیز کاری و دقت مادرش بسیار تعریف می ‏کرد و نمی‏ شد نام مادرش را ببرد و اشک در چشمانش نیاید. در سن شش یا هفت سالگی، پدرش او را نخست به مکتب ده، سپس برای تحصیل به شهر تربت فرستاد و نزد مرحوم «حاج ملا عبدالحمید» مقدمات صرف و نحو عربی را به خوبی و با دقت تمام فرا گرفت.اغلب اوقات شب و روز ایشان به فراگرفتن درس و بحث و تکرار و عبادت و فراگرفتن مسائل دینی و خواندن کتب دینی در مواعظ و شرح حال انبیاء و اولیاء و عباد و زهاد می‏ گذشت و همه این ها به حکم طبیعت خودش و بدون اجبار دیگری بود.پس از طی مقدمات، به تحصیل سطح فقه و اصول پرداخت و پس از مدتی به مشهد رفته، روزها را کار کرده و شب ها درس می‏ خواند.بعد از این مدت به ده خود بازگشته و به کمک پدر خود در کار زراعت مشغول شد و در هنگام فراغت به گفتن مسائل دینی و موعظه کردن مردم می ‏پرداخت، در این مدت نیز با همسری اهل روستای « مزدگرد» (در سه کیلومتری جنوب تربت) ازدواج کرد.پس از ازدواج و آسوده گردانیدن خیال پدر در کار زراعت، به منظور ادامه تحصیل، هر پنج شنبه چند قرص نان خانگی تهیه کرده و همراه کتاب هایش بعد از خواندن نماز ظهر و عصر پیاده به طرف خانه عالمی که متن کتاب های فقه و اصول را در نزد او می‏ خواند به راه می افتاد. شب جمعه و روز جمعه تا ظهر، از استاد به اندازه یک هفته از کتاب هایی مانند « معالم» و « قوانین» در اصول و « شرح لمعه» و « شرایع » در فقه درس می‏گرفت، و ظهر جمعه پس از ادای نماز به سوی ده باز می ‏گشت، و از فردا ضمن اشتغال به کار زراعت به حاضر کردن درس ها می ‏پرداخت تا پنج شنبه دیگر که دوباره به محضر استاد برسد.در تمام این ایام، عبادات، نماز شب و روزه‏ ها همچنان جریان خودش را داشت، در کاریزک و در روستاهای دیگر نیز به کارهای دینی، مجالس و منابر مردم رسیدگی می کرد بی آنکه در برابر آنها چیزی قبول کند.زمانی که مرحوم «حاج شیخ علی اکبر تربتی» که از شاگردهای مجتهد حوزه درس مرحوم «آخوند ملا محمد کاظم خراسانی» بود از نجف به تربت حیدریه بازگشت، مرحوم ملا محمد کاظم او را به عنوان «مجتهد جامع الشرایط» معرفی کرد.حاج آخوند در درس « کفایة الصول» ایشان حاضر می ‏شد، مرحوم شیخ علی اکبر پس از آنکه با احوال حاج آخوند آشنا می ‏شود ارادت زیادی درباره او پیدا می‏ کند و اصرار می‏ ورزد که زندگی خود را از ده به شهر تربت منتقل کند.اما حاج آخوند برای رعایت حال پدرش عذر می‏ آورد. پس از آنکه پدرش فوت می‏ کند مرحوم حاج شیخ علی اکبر مطلبی می‏ گوید که در حاج آخوند خیلی مؤثر می‏ شود: ترویج دین بر شما واجب است و این کار در شهر بیشتر میسر است.در این هنگام حاج آخوند تصمیم گرفت که به تربت منتقل شود و این در سال 1289 هجری شمسی واقع شد.پس از انتقال به شهر، مرحوم شیخ علی اکبر به وی تکلیف کرد که به جای او در مسجد به نماز بایستد و امامت کند.حاج آخوند با دلیل علمی امتناع کرد، ولی شیخ علی اکبر با جواب علمی ایشان را قانع کرد که بر شما از لحاظ دینی واجب است که این کار را بکنید.خود مرحوم حاج شیخ هم گاهی در هنگامی که حاج آخوند مشغول نماز بود می‏ آمد و به وی اقتدا می‏ کرد.مرحوم راشد نقل می کند: پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسی هجری مطابق با 17 شوال سال 1362 قمری هجری در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته از دنیا رفت.نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتی می‏ گفت، مثل این که متوجه جان دادن خودش بود و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست.حدود دو سال قبل از فوت بیمار شدند و در این مدت گاهی در تربت و گاهی در مشهد بودند. حاج آخوند، در تربت حیدریه، در خانه شخصی خود، همان اتاق و محلی که نماز شبهای بسیاری خوانده و «العفو» گفته بود و گریسته بود از دنیا رفت.جنازه حاج آخوند، در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو حرم امام رضا علیه السلام (در آن زمان) در زاویه شمال غربی به خاک سپرده شد. بعد از انقلاب آستان قدس رضوی سنگ قبر جدیدی بر مزار حاج آخوند ملا عباس تربتی نصب کرد.



"حاج شیخ اسدالله طیاری"


مرحوم حاج شیخ اسداللّه‏ طیّاری در هشتم تیر ماه 1306 ه .ش در شهرستان قمشه (شهرضای کنونی) در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشودند.پدر ایشان از بازاریان آن شهرستان و مادر گرامیشان از سادات با صفای مکّی بودند. تحصیلات دوران ابتدایی و متوسطه را در همان شهرستان گذرانده و دوره نوجوانی ایشان در همان جا سپری شد.در سن 19 سالگی برای کسب علوم حوزوی و ادامه تحصیلات به اصفهان عزیمت کردند و با علاقه بسیار در حجره محقری در مدرسه صدر اصفهان زیر نظر استادان فن، دروس حوزه را شروع نمودند. ایشان از همان ابتدای جوانی متکی به قدرت خویش بودند و برای امرار معاش، کارشان را در کنار درس قرار دادند. زمانی که صحبت از کار و تلاش می‏شد ایشان می‏فرمودند: «من حتی برای خرید کتاب‏هایی که در آن دوران نیاز داشتم گاهی شب تا صبح بیدار می‏ ماندم و مزد دریافتی را فقط صرف خرید کتاب‏های مورد نیاز می‏ کردم».از مناعت طبع و عزت نفس بالایی برخودار بودند و هرگز برای رفع نیاز خود دست پیش احدی حتّی پدرشان دراز نمی‏کردند. حتی در آن زمان که برای طلاب مقرری قرار داده بودند، ایشان از گرفتن آن هم صرف‏نظر می‏کردند و می‏فرمودند:«این شهریه به من که توان کارکردن دارم تعلق نمی‏ گیرد».در سن 27 سالگی با توسل به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام تشکیل خانواده دادند و علویه ‏ای از اصفهان اختیار نمودند.انتخاب همسر سیّد به دلیل ارادت بیش از حد ایشان به سادات بود و در تمام دوران زندگی پر برکتشان الحق که هیچ کوتاهی در این امر نکردند. دو ماه بعد از ازدواجشان در سفری که برای تبلیغ رفته بودند به طور معجزه آسایی راهی کربلا شدند.در این سفر چون به طور قاچاقی اقدام کرده بودند در زندان بصره حبس شدند و به ضمانت یکی از علما که می‏ فرمودند: «نه قبل از آن و نه بعد از آن سفر، دیگر ایشان را زیارت نکردم » ، آزاد شدند و به مدت سه ماه و ده روز در کربلا، نجف و کاظمین ماندند.ایشان بسیار میهمان دوست بودند. در تمام دوران زندگی همواره در پی این بودند که مشکلات مادی و معنوی دیگران را بر طرف سازند. بسیار با گذشت و سخاوتمند بودند، از قول خانواده ایشان نقل شده :یک شب به منزل آمدند، دیدیم عبای ایشان روی دوششان نیست و تنها با قبا به منزل آمده ‏اند، هنگامی که از ایشان سؤال کردیم، فرمودند: در حرم مطهر حضرت معصومه علیها السلام نشسته بودم. طلب ه‏ای نزد من آمد و گفت: امشب شب دامادی من است و چون مقداری از نظر مالی در تنگنا هستم نتوانسته ‏ام لباسی نو تهیه کنم. ایشان بدون این‏که او را بشناسند بلافاصله عبای خود را که از طرف یکی از رفقایشان به ایشان هدیه شده بود در آورده و به او داده و فرموده بودند: «من اصلاً نیاز به این عبا ندارم و چون نو است به عنوان هدیه از من قبول کن».گاهی اوقات دیده می‏ شد هدیه ‏ای که برایشان می‏ آوردند، از آن شخص تشکر می ‏کردند، و بلافاصله آن را به فرد دیگری که احساس می‏ کردند نیازمند است می‏ بخشیدند. هیچ دلبستگی نسبت به هیچ چیز مادی نشان نمی‏ دادند.دست و نَفَسشان برای همه خیر بود و از هیچ کمکی دریغ نمی‏ کردند. تا آنجا که در توانشان بود خود اقدام می‏ کردند و گرنه به وسیله واسطه، حلال مشکلات بودند. نیاز مادی، روحی و... را با درک عارفانه خود احساس می‏ کردند و بسیاری از رفقا بر این عقیده بودند که زمانی که نزد ایشان می ‏آمدیم اگر نیاز مادی داشتیم ایشان بدون این‏که سخنی گفته شود فهمیده و بر طرف می‏ کردند، یا اگر از نظر روحی احساس ضعف می‏ شد به نحو احسن تحولی در شخص ایجاد می‏ کردند.از جمله نکات اخلاقی ایشان در خانواده این بود که ایشان به فرزندان در احترام گذاشتن به مادرشان سفارش اکید می‏کردند و کوچک و بزرگ را به گذشت توصیه می‏ نمودند.زمانی که از سفر باز می‏ گشتند حتماً برای تک تک افراد سوغات می ‏آوردند و هیچ کس را فراموش نمی‏ کردند. جوّ خانه را آن چنان آرام و با طمأنینه اداره می ‏کردند که هیچ وقت خلأئی احساس نمی‏ کردیم اگرچه در بسیاری اوقات از لحاظ مادی در تنگنا بودند.از همان دوران طفولیتِ فرزندان، عشق به اهل بیت علیهم السلام را به آنان آموختند به طوری ‏که هر جا مجلس روضه یا جشن و شادی برای آن بزرگواران وجود داشت مقیّد به شرکت و بردن خانواده به آن‏جا بودند.سرانجام بعد از عمری مجاهدت روح بلند ایشان به جوار حق پیوست و روز سه شنبه 1380/4/11 ساعت 9 صبح جسم مبارکش را از مسجد امام حسن عسکری علیه ‏السلام به طرف حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام تشییع کردند و در صحن مطهر نماز ایشان به امامت آیت‏ اللّه‏ حاج شیخ یحیی انصاری شیرازی(دارابی) برگزار و سپس در آستانه مطهر امام‏زاده شاه احمد بن قاسم در قم دفن گردید.



"شیخ جعفر مجتهدی"


جناب شیخ جعفر مجتهدی در اول بهمن ماه 1303 هـ.ش در خانواده‌ای متدین و مرفه در شهر تبریز دیده به جهان گشودند.خانواده‌ای که از نظر نجابت و اصالت جزء خانواده‌های مشهور آن سامان به شمار می‌آمد.پدر ایشان جناب حاج میرزا یوسف از دلباختگان آستان ولایتمدار حضرت سیدالشهداء (علیه‌السلام) بودند، ایشان بعد از فقدان پدرشان جناب حاج میرزا یوسف، تحت کفالت و سرپرستی مادر بزرگوارشان، آن بانوی علویه قرار گرفتند.ایشان می فرمودند: از همان سنین نوجوانی علاقه عجیبی به تزکیه نفس داشتم و شروع به تهذیب نفس و خودسازی و تقویت اراده نمودم چون بسیار دوست داشتم به بینوایان و مستمندان کمک کرده و زندگی آنها را از فقر و تنگدستی نجات بخشم، سعی و تلاش بسیاری می‌نمودم تا معمای لاینحل کیمیا به دست من حل گردد، لذا قسمتی از سرمایه پدری را در این راه صرف نمودم ولی به نتیجه‌ای نرسیدم، اما چون این کوشش من همراه با توسلات شدید بود، یک روز ناگهان هاتف غیبی به من ندا در داد: جعفر؛ کیمیا، محبت ما اهل بیت عصمت و طهارت است، اگر کیمیای واقعی می خواهی بسم الله این راه و این شما.با شنیدن آن ندای غیبی هدف و مسیر زندگیم بکلی دگرگون شده و بر آن شدم تا به جای تسخیر جن و انس و ملک و اکتساب کیمیا به دنبال حقیقت همیشه جاوید و پاینده، یعنی محبت و دوستی ائمه اطهار (علیهم‌السلام) بروم.ایشان می فرمودند: بی‌قراری عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت و آن چنان بی‌تاب و حیران اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) شدم که لحظه‌ای نمی‌توانستم در منزل و شهر خود باقی بمانم، لذا صبح روز بعد از تبریز به قصد کربلای معلی حرکت کرده و از مرز خسروی وارد خاک عراق شدم.در اولین ایستگاه بازرسی، مأموران حکومتی عراق به خاطر نداشتن جواز ورود، مرا به عنوان جاسوس دستگیر و به زندان انداختند.چندین ماه در زندان بودم و در آن جا شور و حالی که نسبت به ائمه اطهار (علیهم‌السلام) داشتم را ادامه داده و دائماً در حال توسل بودم و استخلاص خود را از حضرت امیر و آقا امام حسین (علیهما السلام) تقاضا می‌کردم البته از همان روز اول تا آخر، دائماً و در تمام حالات نظر آقا حضرت اباالفضل العباس (علیه‌السلام) بر من بود کم‌کم در اثر آن توسلات و ریاضتهای اجباری که در زندان بر من وارد می‌شد، روحم صفای خاصی به خود گرفت، بطوری که رؤیاهای صادقی می‌دیدم و فوراً به وقوع می‌پیوست که باعث قوت روح و امیدواری در من می‌گشت.ایشان در مورد اقامتشان در نجف گفتند: شبی در خواب خدمت حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مشرف شدم، ایشان فرمودند: جعفر؛ فردا بی‌گناهی تو ثابت گشته و آزاد خواهی شد، بایدبه نجف اشرف بیایی و با دست مبارکشان به محلی اشاره کرده و فرمودند: در این محل و نزد این پیرمرد کفاش به پینه‌دوزی می‌پردازی از دستمزدی که می گیری قسمتی را هزینه خود ساز و مابقی را در پایان هفته نان و خرما بخر و در مسجد سهله در میان معتکفان تقسیم کن.صبح روز بعد مأموران زندان مرا آزاد کرده و اجازه ورود به خاک عراق را دادند و بدین ترتیب راهی نجف اشرف شدم و در همان محلی که حضرت اشاره فرموده بودند؛ نزد آن پیرمرد پاره دوز شروع به کار نمودم تا تمام انّیت‌ها و آرزوهای نفسانی که ناشی از خود فراموشی و تجملات زندگی بود از بین برود، بعد از گذشته حدود یک سال اقامت در نجف روزی نامه‌ای از طرف برادرم که در تبریز بود توسط شخصی به دستم رسید که در آن نوشته شده ‌بود از زمانی که شما به نجف رفته‌اید اموال شما (که عبارت بود از چندین باب مغازه در بهترین نقطه شهر تبریز و مستغلات دیگری که از پدرم به ارث رسیده‌بود) در دست مستأجران می‌باشد و آنها از پرداخت حق الإجاره خودداری می‌نمایند و می‌گویند: بایداز طرف شخص مالک وکالت داشته باشید تا حق الإجاره را به شما تحویل دهیم.با توجه به اینکه شما دور از وطن می‌باشید و نیاز به پول دارید وکالتی برای من بفرستید تا مال الاجاره‌ها را جمع نموده و برایتان بفرستم.در این هنگام متوجه شدم که مورد امتحان بزرگی قرار گرفته‌ام؛ متحیر ماندم که چه کنم؟ آیا با این اندک نانی که از پینه‌دوزی به دست می‌آورم ارتزاق کنم یا مجدداً به زندگی مرفه خود که از ارث مرحوم پدرم بود و از نظر شرعی هم بلامانع و حلال بود برگردم؟
با خود در جنگ و ستیز بودم و شیطان مرا وسوسه می‌کرد، تا اینکه تصمیم خود را گرفته و در پشت همان نامه برای برادرم نوشتم: عنایات حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در نجف شامل حالم بوده و از سفره پرفیض ایشان بهره‌مند می‌باشم و ایشان هزینه زندگیم را کفایت کرده‌اند.کسانی که در تبریز مستأجر من می‌باشند، اگر توان مالی داشتند در محل استیجاری به سر نمی‌بردند. لذا به موجب همین دست خط وکالت دارید تمام املاک متعلق به من را به نام مستأجران و در تملک ایشان درآورید و خدای من هم بزرگ است.و بدین ترتیب در یک لحظه تمام ثروت و دارایی خود را بخشیدم، چرا که اعتقاد بر این داشتم که حضرت مولا علی (علیه‌السلام) مرا تنها نخواهند گذاشت و همانطور که در این مدت چه از نظر معنوی و چه از نظر مادی پذیرایی شایانی از من نموده‌اند در آینده هم همین گونه رفتار خواهند کرد.
آقای مجتهدی پس از حدود چهار سال اقامت در جوار حضرت ثامن الحجج (علیه‌السلام) در تاریخ ششم ماه مبارک رمضان 1416 هـ . ق مطابق با 6/11/1374 هـ . ش هنگام ظهر روز جمعه دار فانی را وداع و روح ملکوتی شان عروج می‌نماید.روز شهادت حضرت موسی بن جعفر (علیه‌السلام) و آقا به همین مناسبت در منزلی که به سر می‌بردند، مجلس سوگواری بر قرار می‌نمایند و در حین مراسم به شدت تمام گریه می‌کنند، این حالت تا بعد از اتمام مراسم ادامه می‌یابد.به طوری که حالشان به حدی دگرگون می‌شود که ایشان را به بیمارستان صاحب الزمان (علیه‌السلام) می‌برند و بعد از چند روز به بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) منتقل کرده و در اتاق (آی، سی، یو) بستری می‌کنند.ایشان به مدت چهل روز در حالت کما (بیهوشی) به سر می‌بردند اما در خلال این مدت به صورت عجیبی حالات ظاهریشان تغییر می‌کرده و با اینکه بسیاری از اعضای رییسیه ایشان از کار افتاده بوده، یکمرتبه با یک حرکت به حال عادی بر می‌گشته و مطلبی می‌فرمودند و مجدداً‌ اعضاء از کار می‌افتاده است.دکتر هاشمیان، رییس بیمارستان امام رضا (علیه‌السلام) وخادم کشیک هشتم حضرت رضا (علیه‌السلام) و آقای دکتر لطیفی نقل می‌کردند: به قدری آقای مجتهدی در اثر تزکیه روح، قوی بودند که بخش روحی ایشان بر بخش جسمشان اشراف کامل داشت، بطوری که بارها مشاهده می‌کردیم ایشان به صورت اختیاری بیمار شده و باز به اراده خویش بهبود می‌یافتند.طبق گفته همراهان ایشان، یکی از مطالبی که در حین کما فرمودند این بود که:
عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست.و پس از آن مجدداً در حالت کما فرو رفته و حالشان بسیار وخیم می‌گردد، به حدی که دیگر قادر به تنفس نبودند...بعد از ارتحال پیکر مطهر آقا را از بیمارستان به منزل حاج آقا رضا قرآن نویس منتقل کرده و جهت غسل دادن مهیا می‌کنند، تا اینکه طبق پیشگویی خود آقا، جناب آقای چایچی که به جهت فوت ایشان از قزوین به مشهد آمده بودند از راه می‌رسند و ایشان را غسل می‌دهند.آقای چایچی در این رابطه می‌گفتند:روزی یکی از دوستان از طرف آقای مجتهدی پیامی برای من آورد که سریعاً به قم بیایید، با شما کاری فوری دارم، بنده هم فوراً از قزوین به قم رفته و خدمت ایشان رسیدم، یکمرتبه به دلم افتاد که آقا را به حمام ببرم، به ایشان عرض کردم آقاجان مایلید شما را به حمام ببرم؟ فرمودند: بله آقاجان؛هنگامی که ایشان را به حمام بردم و در حال شستن بودم، فرمودند:آقای چایچی قربانت گردم، یک روزی هم می‌آید که شما ما را می‌شویید، خیلی خوب بشویید آقا جان؛ مثل همین امروز، کسی نمی‌تواند ما را بشوید.سپس پیکر شریف ایشان در میان سیل اشک و آه انبوهی از مردم عزادار و قافله‌ای از سوز و گداز دوستان اهل دل و مشایعت روحانیت معظم به سوی حرم مطهر حضرت رضا (علیه‌السلام) تشییع شد و پس از برگزاری مراسم ویژه‌ای، که هنگام فوت خدام حضرت انجام می‌گیرد، حجت الإسلام حاج سیدحمزه موسوی بر پیکر ایشان نماز گزاردند و سرانجام در فضای روح پرور و در جوار ملکوتی حرم مطهر، پایین پای ارباب و مولایش در صحن نو (آزادی – قبل از کفشداری 7) حجره بیست و چهار به خاک سپرده شد که این رزق کریم بر ارباب نعیم گوارا باد.



"کربلایی کاظم ساروقی"


حدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آن روزها از دهات بزرگ حومه اراک محسوب می شد، واقعه ای در روستا روی داد که طی آن جوان پاک نهاد 27 ساله ای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یک باره حافظ کل قرآن می شود.مرحوم حاج محمدکاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره ای از دانش و علم نداشت، اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می کرد.
وی اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از 27 سالگی مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری در حوزه علمیه اراک بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماه های محرم هر سال مُبلغی را به روستای ساروق می فرستادند.یک سال در ماه رمضان کربلایی کاظم به مسجد می رود و روحانی اعزامی از اراک در مورد خمس و زکات و اهمیت آن صحبت می کند. کربلایی کاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان آن روحانی با ارباب ده صحبت می کند و می پرسد که آیا شما زکات گندمی که زمینش را من می کارم پرداخت می کنی؟ ارباب ناراحت می شود و می گوید: تو به کار من کاری نداشته باش و خودت هر کاری می خواهی بکن. وی می گوید حالا که زکات نمی دهی من هم برای تو کار نمی کنم بعد با حالت قهر روستا را ترک می کند و مدت سه سال در اطراف اراک به کارگری می پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می شود و برای او پیغام می فرستد که حاضرم زکات بدهم و او مجدداً به ساروق برمی گردد و مشغول کشت و کار می شود.بعد از آن که حاج محمدکاظم مجدداً به ساروق برمی‌گردد تا مشغول کشاورزی شود، بذری را که قرار است بکارد ابتدا زکاتش را می‌دهد و بعد به کشت و کار می‌پردازد. یک سال تابستان گندم‌هایش را چیده و کوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آن روز باد نمی‌آمد
مرد فقیری که هر ساله از کربلایی کاظم مقداری گندم می‌گرفت نزد وی می‌آید و می‌گوید: کربلایی قدری گندم می‌خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند.ایشان می‌گوید: می‌بینی که باد نمی‌آید، تا برایت گندم آماده کنم با این حال برمی‌گردد به ده، غربال می‌آورد و مقداری گندم غربال می‌کند و به مرد می‌دهد.بعد می‌رود مقداری علف برای گوسفندان می‌چیند و به سمت خانه به راه می‌افتد. در بین راه به امام زاده‌ای که به «72 تن » معروف است می‌رود و فاتحه‌ای می‌خواند وقتی بیرون می‌آید تا علف‌ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباس‌های عربی و عمامه سبز نزد او می‌آیند و به او می‌گویند؛ محمدکاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه‌های پیغمبر فاتحه‌ای بخوانیم.وی می‌گوید: من الآن در امامزاده بودم و فاتحه خوانده‌ام. آنها اصرار می‌کنند و او داخل امام زاده می‌شود.در قسمت اول امام زاده که مزار 15 مرد است، فاتحه می‌خوانند وقتی می‌خواهند به قسمت «40 دختران» بروند، کربلایی کاظم می‌گویدکه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده‌ام که مردها نمی‌توانند آنجا بروند. یکی از آن آقایان می‌گوید: اشتباه کرده‌اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی‌توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت کنند.و تاکید می‌کنند که بیا فاتحه بخوان. بعد می‌روند قسمت دیگر که 15 مرد و یک خانم هستند و آنجا هم فاتحه می‌خوانند.یکی از آن آقایان به محمدکاظم می‌گوید: محمد کاظم کتیبه‌های سقف امام زاده را بخوان! ایشان به سقف نگاه می‌کند و خط هایی به صورت نور برجسته را می‌بیند که قبلاً نبوده بعد می‌گوید: آقا من سواد ندارم، مکتب نرفته‌ام، چطور بخوانم.آن آقا دوباره تکرار می‌کند که بخوان! بعد می‌گوید: ما می‌خوانیم تو هم بخوان و در حالی که با دست به سینه وی می‌کشد شروع می‌کنند به خواندن آیات 54 تا 59 از سوره اعراف.«بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین...»در حقیقت پروردگار شما آن خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید سپس بر عرش [جهانداری] استیلا یافت روز را به شب که شتابان آن را می طلبد می‏ پوشاند و [نیز] خورشید و ماه و ستارگان را که به فرمان او رام شده ‏اند [پدید آورد] آگاه باش که [عالم] خلق و امر از آن اوست فرخنده خدایی است پروردگار جهانیان .پروردگار خود را به زاری و نهانی بخوانید که او از حدگذرندگان را دوست نمی‏ دارد .و در زمین پس از اصلاح آن فساد مکنید و با بیم و امید او را بخوانید که رحمت‏ خدا به نیکوکاران نزدیک است. و اوست که بادها را پیشاپیش [باران] رحمتش مژده ‏رسان می‏ فرستد تا آن گاه که ابرهای گرانبار را بردارند آن را به سوی سرزمینی مرده برانیم و از آن باران فرود آوریم و از هر گونه میوه‏ای [از خاک] برآوریم بدین سان مردگان را [نیز از قبرها] خارج می ‏سازیم باشد که شما متذکر شوید .زمین پاک [و آماده] گیاهش به اذن پروردگارش برمی‏ آید و آن [زمینی] که ناپاک [و نامناسب] است [گیاهش] جز اندک و بی‏ فایده برنمی ‏آید این گونه آیات [خود] را برای گروهی که شکر می‏گزارند گونه‏ گون بیان می‏ کنیم .همانا نوح را به سوی قومش فرستادیم پس گفت ای قوم من خدا را بپرستید که برای شما معبودی جز او نیست من از عذاب روزی سترگ بر شما بیمناکم ...

کربلایی کاظم آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می‌خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می‌کشد تا می‌رسند به آیه 59
«انی اخاف علیکم عذاب یوم العظیم.»

کربلایی کاظم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی‌گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما کسی را آنجا نمی‌بیند بعد با خودش می‌گوید که آنها یا امام بوده‌اند یا فرشته؟ اسم مرا از کجا می‌دانستند؟ آنها غریب بوده‌اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند.
بعد بی‌هوش می‌شود و تا اذان صبح در امام زاده می‌ماند. بعد که به هوش می‌آید نماز صبح را می‌خواند. هوا که روشن می‌شود علف‌ها را برمی‌دارد و به منزل می‌آید پدرش از وی می‌پرسد: دیشب کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتیم.
می‌گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می‌کند. اهل خانه فکر می‌کنند که او دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی که هر ساله به ساروق می‌آمد می‌برند.
واعظ که حاج شیخ صابر عراقی نام داشت می‌پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. محمدکاظم می‌گوید: نه سواد ندارم. کسانی هم که آنجا بوده‌اند گواهی می‌دهند که سواد ندارد. بعد می‌گوید: خب حالا قصه چیست؟ ایشان ما وقع را توضیح می‌دهد.
آقا صابر می‌پرسد چه چیز را یادت دادند؟ وی شروع به خواندن قرآن می‌کند. آقا صابر می‌گوید: این قرآن می‌خواند. جن گرفته نیست. به او کرامت شده آقا صابر قرآن می‌خواهد، می‌آورند هر جایی از قرآن را که باز می‌کند و یک آیه می‌خواند حاج محمدکاظم بقیه‌اش را می‌خواند.

 

زمان بارگذاری کتاب گویا:

24/12/1395 5:0

افکتور کتاب گویا:

*,

صدابردار کتاب گویا:

*,

دسته بندی اثر مرجع کتاب گویا:

کتاب چاپ شده

تهيه کننده اینترنتی:

منصوره وهابي

دبیر سرویس:

سارا عشقي نيا

سرویس تولیدکننده:

سرویس ادبیات و کتاب گویا

گوينده کتاب گویا:

مهدي کاروند,

تنظیم کننده برای رادیو:

عاطفه فراهاني

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

روایی

قطعه ای از کتاب گویا را بشنوید ... 2':47"

دریافت صدای کل کتاب گویا

230':57"

 
  • فصل 1

    45':24"حاج آخوند ملا عباس تربتی

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 2

    65':31"حاج شیخ اسدالله طیاری

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 3

    54':06"شیخ جعفر مجتهدی

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 4

    65':53"کربلایی کاظم ساروقی

    کیفیت صدا:
     
 

ایمیل شما:

email icon