no related item

شنونده: 1
دریافت: 2
بازدید: 904

شهریور|95

26

8:0

اديان ابراهيمي(هفتم)

حضرت یوسف

ایران‌صدا: در تورات صحنه‌هایی از داستان زندگی حضرت یوسف ذکر می‌شود اما در قرآن به جزییات بیشتری اشاره شده است. حضرت یوسف، بعنوان عزیز مصر انتخاب میشود، و اقتصاد مصر را عهده میگیرد.

کارشناس/مهمان: آقاي حجت‌الاسلام محمد اسدي موحد, مهندس فتحي‌پور,  

هفت سال قحطی و خشکسالی در مصر فرا رسید و گرسنگی و قحطی ایجاد شد، به ویژه در کشورهای مجاور،مانند کنعان (فلسطین) که مردم آن سامان آمادگی برای چنین خشکسالی را نداشتند. آوازه عدالت و احسان عزیز مصر به کنعان رسید، یعقوب(علیه‌السلام) و فرزندانش نیز مانند دیگران در تنگنا و سختی زندگی قرار گرفته بودند لذا از فرزندان خود خواست تا به مصر رفته و مقداری غله (گندم و جو) خریداری کنند.
فرزندان یعقوب روانه کشور مصر شدند، وقتی به آن سرزمین رسیدند، به محل خریداری غله آمدند، یوسف(علیه‌السلام) ، در آنجا حضور داشت و شخصا بر معاملات نظارت می‌کرد. برادران خود را در بین مشتریان دید و آنان را شناخت. ولی آن‌ها یوسف(علیه‌السلام) را نشناختند. آنچه را خواستند به آن‌ها داد
سپس از آن‌ها پرسید شما کیستید؟
گفتند: ما فرزندان یعقوبیم‌، و او پسر اسحاق و اسحاق پسر ابراهیم خلیل (علیه‌السلام) خداست که نمرود ا و را به آتش انداخت و خدا آتش را بر او سرد و سلامت گردانید.
یوسف(علیه‌السلام) فرمود: حال پدر شما چطور است و چرا نیامده است؟
گفتند: پیرمرد ضعیفی است.
فرمود: آیا شما برادر دیگری هم دارید؟
گفتند: بلی یک برادر داریم، که از پدر ماست و از مادر دیگر.
یوسف(علیه‌السلام) گفت: اگر بار دیگر پیش من آمدید، آن برادر پدری خود را نزد من بیاورید،
آن‌ها در پاسخ یوسف(علیه‌السلام) گفتند: سعی می‌کنیم پدرمان را راضی کنیم و او را همراه خود بیاوریم.
برادران زمانی که تصمیم رفتن گرفتند و آماده حرکت به سوی کنعان شدند، بوسف(علیه‌السلام) به خدمتکاران خود دستور داد، تا محرمانه پولی را که آنان برای خرید کالا آورده بودند، در میان بارشان قرار دهند، تا همین موضوع باعث حسن ظن پیدا کردن آنان به لطف و کرم و احسان یوسف(علیه‌السلام) گردد، ناچار مسافرت دیگری به مصر کنند.
آن‌ها سرانجام بعد از چند روز به شهر خود، کنعان (فلسطین) رسیدند و نزد پدر آمده و ماجرایی را که میان آن‌ها و وزیر مصر (یوسف) صورت گرفته بود و عزت و احترامی که از او دیده بودند به عرض پدر رساندند و برای او نقل کردند که اگر بار دوم به مصر برگردند، در صورت نبودن برادرشان بنیامین با خود، وزیر آن‌ها را به عدم تحویل کالا تهدید کرده است. از این از پدر خویش درخواست کردند که اجازه دهد تا در سفر دوم، برای دستیابی به کالا و ارزاقی که به آن‌ها نیاز دارند بنیامین را با خود ببرند و به پدر تأکید کردند که از او حمایت و مراقبت خواهند کرد.
خاطره‌های گذشته در درون یعقوب(علیه‌السلام) زنده شد و در حالی که حزن و اندوه قلبش را چنگ می‌زد به آنان پاسخ داد: آیا همان گونه که قبلاً‌ در مورد برادرش یوسف (علیه‌السلام) به شما اطمینان کردم، در مورد بنیامین نیز به شما اطمینان داشته باشم؟ شما در ماجرای یوسف(علیه‌السلام) به عهد خود وفا نکردید…!

برادران یوسف(علیه‌السلام) نمی‌دانستند که عزیز مصر(یوسف) پول آن‌ها را در بارشان گذاشته است، وقتی بارها را گشودند، پولهای خود را در بارهایشان یافتند و این بهانه‌ای شد که آنان پدر خود را متمایل سازند، تا برای فرستادن بنیامین با آن‌ها، جهت آوردن اموال و ارزاق بیشتر از مصر، موافقت کند و گفتند:عزیز مصر مقرر داشته که به هر فرد یک بار شتر بیشتر ندهد، اگر بنیامین همراه ما بیاید، به اندازه یک بار شتر، اموال ما افزایش می‌یابد.

سرانجام، اصرار فرزندان و اطمینان دادن صد در صد آنان و برگرداندن پول و کالای آن‌ها و اطلاع از این‌که عزیز مصر شخص عادل و با کرمی است، یعقوب(علیه‌السلام) را متقاعد ساختند که بنیامین را با پسرانش بفرستد. ولی با آن‌ها شرط کرد که به خدا سوگند یاد کنند که تا او را بدو برگردانند. آن‌ها سوگند یاد کردند که از او مراقبت و نگهداری می‌کنند.

برادران یوسف(علیه‌السلام) آماده سفر شدند. یعقوب(علیه‌السلام) گفت: هنگام ورود به مصر از یک در وارد نشوید، بلکه از دروازه‌های متعدد وارد شوید تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوی خود جلب نکنید… .
برادران به مصر رسیده و بر یوسف(علیه‌السلام) وارد شدند و با کمال احترام گفتند: این (اشاره به بنیامین) همان برادر ماست که فرمان دادی تا او را نزد تو بیاوریم، اینک او را آورده‌ایم. یوسف(علیه‌السلام) به برادارن احترام کرد و از آن‌ها پذیرایی نمود و سپس در گوشه‌ای دور از چشم سایر برادران، با برادرش (بنیامین) خلوت کرد و آشکارا به او گفت: من یوسف(علیه‌السلام) برادر تو هستم. سپس از گذشته‌ها و ناراحتی‌هاییی که در اثر حسادت و کینه برادرانشان متحمل شده بودند یاد کردند.

یوسف(علیه‌السلام) به برادرش گفت: اندوهگین مباش و از کارهایی که آن‌ها در مورد ما انجام دادند شکوه نکن، چه این که خداوند نعمت قدرت و جاه و مقام به من عنایت کرده و اینک تو در پناه و تحت توجهات من هستی.

پس از آن، یوسف(علیه‌السلام) خیلی علاقه داشت تا به عنوان مقدمه‌ای برای آوردن پدر و مادرش به مصر، برادرش بنیامین را نزد خود نگاه دارد، ولی هیچ راهی از نظر قانون، برای نگه داشتن او نبود جز اینکه نقشه‌ای به کار برد و آن این بود که وقتی فرزندان یعقوب(علیه‌السلام) بارها را بستند که به شهر خود برگردند،‌در حین بستن بار، یکی از مأمورین حکومتی با اشاره مخفیانه یوسف(علیه‌السلام) پیمانه رسمی حکومت را که وسیله کیل (سنجش) آن‌ها بود، در میان بار بنیامین گذاشت. وقتی کاروان آماده حرکت به سوی کنعان شد، یکی از مأمورین صدا زد. ای کاروان شما دزدی کرده‌اید!

برادران یوسف(علیه‌السلام) برآشفتند و رو به آن‌ها کردند و گفتند: چه متاعی از شما گم شده است که ما را دزد می‌خوانید؟
به آنها گفته شد: جام زرین پادشاه، و یکی از ظرفهای سلطنتی حکومت که وسیله کیل و وزن آن‌ها بوده را گم کرده‌ایم، هر کس آن را بیاورد، یک بار شتر جایزه می‌گیرد.
برادران یوسف(علیه‌السلام) گفتند: به خدا سوگند! ما نیامده‌ایم که در این سرزمین فساد کنیم، ما هرگز دزد نبودیم.
به آن‌ها گفتند: اگر این ظرف در، بار یکی از شما پیدا شود سزایش چیست؟
برادران گفتند: طبق سنت و قانون ما باید سارق را به عنوان عبد نگه دارید، جزای سارق پیش ما چنین است.
یوسف(علیه‌السلام) و اطرافیان، اول بارهای (غیر بنیامین) را تفتیش کردند، سپس هنگام تفتیش بار بنیامین، پیمانه (ظرف مخصوص) را در بار وی یافتند.
برادران یوسف(علیه‌السلام) خیلی شرمنده شدند، لذا برای رهایی خود به عذری متوسل شدند که آن‌ها را تبرئه کند، گفتند: اگر بنیامین دزدی می‌کند چندان بعید نیست، چون برادری (یوسف) هم داشت که قبلا دزدی کرده بود، ما از این (که از مادر با ما جدایند) خارج هستیم، ما را به خاطر آنان کیفر نکن.
یوسف(علیه‌السلام) این تهمت را نادیده گرفت و به رخ آن‌ها نکشید و با خود گفت: شما انسان‌های پست و بی‌مقداری هستید، خداوند بهتر می‌داند که گفتار شما راجع به دزدی برادرتان بنیامین دروغ است.
فرزندان یعقوب(علیه‌السلام) از در تقاضا و خواهش وارد شده و گفتند: ای عزیز مصر! این پسر (بنیامین) پدر پیری دارد، یکی از ما را به جای او نگه دار، و او را با ما بفرست، چه این که ما تو را فردی نیکوکار می‌بینیم، در حق ما نیکی کن.
حضرت یوسف(علیه‌السلام) فرمود: پناه می‌برم به خدا که جز کسی را که پیمانه، در بار او پیدا شده نگه داریم، در این صورت ستمکار خواهیم بود.!
وقتی که برادران از عزیز مصر مأیوس شدند، با خویش خلوت کرده و به مشورت پرداختند. برادر بزرگشان (لاوی یا شمعون) به آن‌ها رو کرد و گفت: آیا می‌دانید که پدرتان از شما پیمان و عهدی در پیشگاه خدا گرفت و قبلا هم درباره یوسف(علیه‌السلام) کوتاهی کردید، اینک با این پیشامد چگونه پدر را قانع کنیم؟ ما با آن سابقه خرابی که نزد پدر داریم، چطور سخن ما را قبول می‌کند. من که به طرف کنعان نمی‌آیم و با این وضع نمی‌توانم پدر را ملاقات کنم، مگر اینکه پدر واقعیت ماجرا را بداند و خود پدر به من اجازه بدهد و یا خداوند در این باره حکمی کند.
شما نزد پدرتان باز گردید، ولی من نمی آیم و او را در جریان حادثه‌ای که رخ داده قرار دهید و به او بگویید فرزندت بنیامین، پیمانه کیل و وزن پادشاه را دزدیده و حکم بردگی درباره‌اش صادر شده است.
ما با چشم خود همه این امور را مشاهده کرده‌ایم و اگر غیب می‌دانستیم که این حادثه اتفاق می‌افتد، او را با خود نمی‌بردیم و به او بگویید اگر در آنچه به تو می‌گوییم، شک و تردید دارید، فرستاده‌ای را اعزام نما، تا از مردم مصر برایت شاهد و گواه بیاورد و خود شخصا از رفقایی که در کاروان همراه ما بازگشته‌اند جویا شو، تا صدق گفتار ما برایتان روشن گردد
برادر بزرگ این سخنان را به آن‌ها تعلیم داد، آنها را روانه کنعان (فلسطین) کرد و خودش در مصر ماند. سایر پسران وقتی نزد پدر بازگشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود به وی اطلاع دادند.
این خبر، حزن و اندوه او را برانگیخت، ولی به خاطر سابقه خراب و بد فرزندانش، سخن آن‌ها را باور نکرد (زیرا کسی که سابقه دروغ گفتن داشته باشد، سخن گفتنش باور کردنی نیست، هر چند راست بگوید) سپس رو به آن‌ها کرد و فرمود: «نه چنین نیست، بلکه نفستان شما را فریب داد، بدون بی‌تابی صبر می‌کنم، امیدوارم خداوند همه آن‌ها را – سه فرزندم – به من برگرداند، او آگاه و حکیم است».
یعقوب(علیه‌السلام) که سراسر وجودش را غم و اندوه فرا گرفته بود، از فرزندانش روی گرداند و در دنیایی از حزن و غم فرو رفت، آولی سخنی که آن‌ها را ناراحت کند بدان‌ها نگفت.

تهیه کننده اینترنتی: اعظم سادات جعفرآبادي

دبیر سرویس: شايسته جبال‌بارزي

سرویس قرآن و معارف

منبع : صداي آشنا

تهیه کننده برنامه اصلی : رقيه آقازاده,

گوینده : خانم سجادي,

کلید واژه : مصر, تورات, عهد عتيق, تدبير حضرت يوسف(ع), داستان‌هاي قرآني,

 

 
مدت:

24':39"

 

24':39" | صدای اصلی برنامه

 

ایمیل شما:

email icon